تبليغاتX
لحظه های کوچک من

لحظه های کوچک من

چشم دریچه ایست به سوی ذهن.

-  کارت!

- همراهم نیست.

- اینطرف بایستید!

- آخه کلاسم دیر شده.

- نمیشه برید تو!

- فکر می­کنید اون تو می­خوام چه جنایتی کنم؟ خوب کارتمو جاگذاشتم.نکنه فکرکردیدبمب همراهمه؟!

-نه خانم! بحث این­حرفا نیست.

-پس بحث چیه؟

جوابی نمی آید.

حرفهایم بی اثرند.همچنان خشک و جدی ایستاده و به وظیفه­ی خطیرش عمل میکند! گیر­دادن به دانشجوها..هیچ توضیحی پذیرفته نیست.فقط کارت می­خواهد.با چشمهای خالی ازحرکت آنجا ایستاده. دانش...گاه.

 به خانه برمی­گردم.مغزم دردمی­کند.به چشمهای بی­نورفکرمی­کنم..انگار هزاربار دیده­امشان..انگاربه­دیدنشان عادت دارم...صدای نفس­های آرامی در گوشم می­پیچد. بالشم بوی نم گرفته.. تصویر دو چشم راکد در ذهنم چرخ می­خورد...

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت19:57توسط مهرنوش |
کودکی...

امروز دوباره دیدمش... چقدر خسته بود... راه که می­رفت پاهایش تقریباً روی زمین کشیده می­شد... ۸-۹ساله... بیشتر نمی­زد. پیاده که شدم او هم پیاده شد. پسر بچه­ای که قدش به شانه­های او نمی­رسید به سمتش آمد. دست هم را محکم گرفتند و به سمت ویترین آبنبات­فروشی دویدند... پاکتهای فال توی دستهای کوچکشان به تلخی لبخند می­زدند...

+نوشته شده در سه شنبه 1387/09/12ساعت20:22توسط مهرنوش |
گاهی برای دلت وقت بگذار

آدم­ها به نوشتن نیاز دارند. نه فقط برای درد­ دل ­کردن یا به اشتراک گذاشتن افکار, دردها و شادی­ها. نیاز دارند با خودشان رو راست باشند. نیاز دارند به حرف­های دل خودشان گوش دهند. وقتی می­نویسی ذهنت را از آشفتگی خلاص می­کنی. تا پیش از نوشتن تنها تصاویری مغشوش در رفت ­و آمدند. وقتی ثبتشان می­کنی آنها را در مشت می­گیری... سر ­و سامانشان می­دهی و بعد آرام می­شوی. باری از روی دوش دلت برمی­داری...

+نوشته شده در دوشنبه 1387/09/11ساعت19:38توسط مهرنوش |