- کارت!
- همراهم نیست.
- اینطرف بایستید!
- آخه کلاسم دیر شده.
- نمیشه برید تو!
- فکر میکنید اون تو میخوام چه جنایتی کنم؟ خوب کارتمو جاگذاشتم.نکنه فکرکردیدبمب همراهمه؟!
-نه خانم! بحث اینحرفا نیست.
-پس بحث چیه؟
جوابی نمی آید.
حرفهایم بی اثرند.همچنان خشک و جدی ایستاده و به وظیفهی خطیرش عمل میکند! گیردادن به دانشجوها..هیچ توضیحی پذیرفته نیست.فقط کارت میخواهد.با چشمهای خالی ازحرکت آنجا ایستاده. دانش...گاه.
به خانه برمیگردم.مغزم دردمیکند.به چشمهای بینورفکرمیکنم..انگار هزاربار دیدهامشان..انگاربهدیدنشان عادت دارم...صدای نفسهای آرامی در گوشم میپیچد. بالشم بوی نم گرفته.. تصویر دو چشم راکد در ذهنم چرخ میخورد...
امروز دوباره دیدمش... چقدر خسته بود... راه که میرفت پاهایش تقریباً روی زمین کشیده میشد... ۸-۹ساله... بیشتر نمیزد. پیاده که شدم او هم پیاده شد. پسر بچهای که قدش به شانههای او نمیرسید به سمتش آمد. دست هم را محکم گرفتند و به سمت ویترین آبنباتفروشی دویدند... پاکتهای فال توی دستهای کوچکشان به تلخی لبخند میزدند...
آدمها به نوشتن نیاز دارند. نه فقط برای درد دل کردن یا به اشتراک گذاشتن افکار, دردها و شادیها. نیاز دارند با خودشان رو راست باشند. نیاز دارند به حرفهای دل خودشان گوش دهند. وقتی مینویسی ذهنت را از آشفتگی خلاص میکنی. تا پیش از نوشتن تنها تصاویری مغشوش در رفت و آمدند. وقتی ثبتشان میکنی آنها را در مشت میگیری... سر و سامانشان میدهی و بعد آرام میشوی. باری از روی دوش دلت برمیداری...

